تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> اشکهای سجاده نیاز
مناجات نامه ، تبیین معارف ، دعوت به قران و حدیث در یک کلام قصه گوی کوی دوست

 

 

در غدیر ، وقتی که همه از ذبح نفس در منی پاک شده بودند ، جبرئیل آمد ، جبرئیل وقت

شناس است ، البته وقت شناسیش از ذات تعبدش سرچشمه میگیرد ، که هر چه عابدتر وقت

شناس تر : ان الصلاه کانت کتابا موقوتا . وقتی که جبرئیل می گفت همه می شنیدند ، همه

پیامبر ( صل الله علیه و اله ) بود ، همه علی بود ، چون : قل کفی بالله  شهیدا بینی و بینکم و

من عنده علم الکتاب ( رعد آیه آخر ) . و چون همه شنیده بودند ، حجت بر کسی نبود که تمام

نبود ، پس تکلیف بود که بپذیرند و وقتی بپذیرند دین خدا کامل می شد بر مردم :

الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی ( مائده 3) .. واختیار بود که در برخی اسیر

حسد شده بود و طمع و نگذاشت تا بپذیرند ...و چون از همه جدا شدند گمان کردند که همه اند

، به خود گفتند : عامه ی مردم !

در حالی که همه در خانه بود... آری در خانه ،همه بودند : علی بود ، فاطمه بود ، حسن بود ،

حسین بود ، اینها همه بودند ...

 در غدیر هم  عامه بودند ، اما عامه ، همه نبودند ، چون همه ، همان بودند که گفتم ...

داشتم فکر می کردم ، که اگر در سقیفه جای آنها که رای آوردند ، علی رای می آورد ، آیا

کسی مخالفت می کرد؟ به این نتیجه رسیدم که ، نه ! کسی مخالفت نمی کرد. چون مردم

مدینه ، با همه چیز موافق بودند .

آنها با همه موافق بودند ، اما همه را نمی شناختند ، گمان می کردند که همه ، همان عامه

است ، در حالی که همه ، علی بود و فاطمه بود و حسن بود و حسین  ، البته پیامبر هم بود

که حالا  رفته بود ، تا او بود همه خودش بود ، او رأیش را قبلا به همه داده بود . یعنی به همه

گفته بود ،

اما اینکه همه علی بود ، چون خدا گفته بود که : کل شی احصیناه فی امام مبین ...

صبح غدیر ، روز تقدیر بود ،

خائن سکوت نمی کند ، هیچ وقت ! این بزرگترین تحریف تاریخ است که خائن سکوت می کند ،

خائن شجاع نیست که سکوت کند ،

اما علی بعد از اینکه پیامبر – یعنی همه – رفت ، سکوت کرد .

دست علی را بستند ، چون اگر دستش باز بود ، خیانت سکوت می کرد، زبانش گویا بود ، اما

مردم مدینه بودند ، که برایشان مهم نبود ، که، چه کسی بر سر کار است ! می گفتند : صلح

کنید ، دیگر انتخاب شده ...

اما همه  ، یعنی پیامبر از طرف خدا ، علی را انتخاب کرده بود ، اما برای اهل مدینه ، چندان

مهم نبود

امروز هم چندان مهم نیست ، چون خدا مهم نیست ، علی هم مهم نیست ، البته برای بعضی

وقتها که بخواهی علی را در برابر علی قراردهی ، علی همه می شود ، همه در مقابل همه ،

راستی ما به که هستیم ؟با همه ؟

 

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه هشتم آذر 1388

لينك مطلب

  

        

باب توکل ، کلید قفل " اکنه " است .. همان که زکامت میکند ،

نمی توانی بچشی ،

مزه ی ایمان ، مطلوب ذائقه نفس است ، مانند موت

کام نفس اگر به نار سخط و غضب اللهی تلخ شد ، هیچ شکر کارساز

نیافتد ، و اگر به مدد رضا عسل شد ، هر تلخی شیرین است .

سعادت ، عطایی است اللهی که به اتفاق نیافتد ، پس در جهانی که

چرخشش به اتفاق است ، سعادت و شقاوت مقدَر نیست.

اینجا ، دار ، دار امتحان است ، به هم بگویید که بلا گردان خداست ، در

ابتلا ایاک نستعین باشید و در ابتدا افوض امری الی الله تا در انتها الحمد

الله الذی اذهب عنا الحزن شوید.

 خدا را امتحان نکنید ، خدا ابتلا پذیر نیست ..

 

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388

لينك مطلب

 

دوستانم! شما را به گناهی سفارش میکنم ، و آن اینکه پیش از آغاز

نماز و آغاز ادعیه پیشین نماز ، این سه بیت مولانا را با توجه  و بلند

بخوانید ، باشد که موجبات توجه در نماز هم  فراهم گردد...

 

اگر نه روی دل اندر برابرت دارم

من این نماز ، حساب نماز نشمارم

 

مرا غرض زنماز آن بود که یک ساعت

غم فراق تو را با تو راز بگذارم

 

وگرنه این چه نمازی بود که من بی تو!!

نشسته روی به محراب و دل به بازارم

 

استغفرالله از این دعوت به گناهی که نمودم ....

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

لينك مطلب

 

آخ از این قلب آتشین که مرد یخی را آب کرده ، آب و بی تاب و بی رمق

و متصل به برنده ی اول ، کشنده ی آخر ، در مسیر تو در تو ، من در من

، به راهی که نه آهی ، که فرصت برای درنوردیدن به شکل عاقبت

گرایی ، به شکل دیگر نه افسردگی نه خاطرات بد مٌردگی ، کوچکترین

حیات را رقم نمی زنند

آه !! شٌکر از این عاشقی با کسی ، در بی کسی ، شنیدن صدای آب

زندگی ، آفرین بر این احسن تقویم

آفرین بر این "نه " به خودپرستیهای دیگران

دلم که شکست ، نگذاشتم که بگیرد سپردمش به باب توکل ،

همین که رسید خودم پرید

خودم پرید... خودم پرید .. خودم پرید

من دیگر نیستم ، به جان ستاره نیستم ...خدا قلمم را آزاد کرد ... تا از

عشق حلال تو ، حرام ننویسم

 

می دانم کسی نفهمید... اما کسی ، چه بی کسی

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه هجدهم مهر 1388

لينك مطلب

 

همسایه ؟ چه سلامی ، چه علیکی !!

برای آنکه از چند خط نامه ی نگارستان حدیث تو ، تو را بکشم ، دستانم بسته ،

می دانی چرا؟ تو که می دانی ، ما هنوز از همان سنخ بازاریم ،

که تا در کف دستان کوچکمان متاعی نبینیم ، گمانمان هم نشده

که فردایی هم هست،

ما هنوز گمانمان نشده که حسین از تو حسن تر نبود ، چون برق

شمشیر را از نیزه ی صبر برنده تر می دانیم

هنوز خبری از اینکه برای تو درونمان را با ملاحت پیغمبری روضه

بخوانیم نشده

هنوز هیچ رسانه ای از گذشت  خبر نداده که تو را بشناسیم ،

تو حرف ساختن داری ، همسایه ، می دانی که ساختن برای ما

چقدر سخت است ،

آخر تقصیر خودت هم هست، ما دلمان با ناسزا و فحش

آشناست و با سنگ و چوبی که بر دشمنانت به امر نفس ما باید

می زدی !!

تو حتی حاضر نشدی که یک بار هم  از کوره ی آتشین صبرت

بدر روی !!

آخر خودت بگو !! چگونه تو را باور کنم ؟ و حال آنکه برای گیشه

های شبانه ی نمایشخانه ها از تو هیچ نقش مشابه هی نمی

توان داشت..

کسی حتی حاضر نیست با تو همزاد پنداری کند... تو به مروان

هم فحش ندادی ، به آن شامی هم نه ، نامه های تو به معاویه

سراسر خیر است

نه ، نه ، اصرار نکن ، چگونه بپذیرم که در برابر آن دو شیعه ی

حتی پدرت ، که سکوت تو را نیش می زدند ، آرام بودی و به

آرامی گفتی : همه ی مردم آنچه را شما می خواهید نمی

خواهند

شنیده ام از نقل ورقهای خاک گرفته ؛ که هر کس از بخشش

سراغی می گرفت تو را مَثَل می زد؟ آخر عزیز من ، این فرهنگ روی باخته ی بخشش تا بی نهایت جان ، امروز به چه کار صنعت ما می خورد ؟! که تو را بپذیریم؟

همسایه ، می دانی چرا همسایه می خوانمت؟ آخر اصل تو

الجار ثم الدار است ، به گونه ای سخن می رانی که انگار خودت

همسایه ای یا همسایه خودت ...

چرا به عایشه می گفتی حمیرا؟ تو که می دانستی جنازه ات را

پس از رحلت به فرمان سیاهش تیرباران می کنند ، لا اقل قبل

از رفتنت حرمتش را می شکستی تا انقدر ما را نسوزانی  .

نه ، نه ، واقعا مرا ببخش ، من در این حد می دانم که تو امام

دومی ، و بیش از این نخواه که در تو فرو روم ، چون به درد ما

نمی خوری ، ما با بوی خونابه و حرام قساوت ، با بیعت شکنی و

خیانت و جنایت ، آشناتریم تا بوی حسن

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

لينك مطلب

دست نوشته های ، ننوشته ی دلم را که می خواند  ؟! کدام کاغذ

 دل نگارش را می کشد؟! کسی به فکر این زخم عمیق کشنده ی موهوم نیست و قصد درمان ... که بماند .

طبیب دل ها !! چه غریبانه دلم برای غربت می سوزد و تو را می خوانم که با مَسّی ، رَوح شفای جان گردی و ظلم مرا که حجاب شده تا عنایت خاص تو را در ضیافت خاصان نچشد ، در نظر نیاری و حساب... که بماند.

می دانی؟ از تو شرم دارم که صادقانه نامت را ، همان گواری وجود هر نفسی را بی پرده ی الغاز ، معروف هر ورقی کنم ... از تو شرم دارم و دعا ... که بماند

شرم دارم که بگویم تنها مرد قبیله ی نورهای ملکوتی ، تو را به طبابت قبول دارم و دیگر هیچ دردی را ...

درد هیچ دردی را به قصد قربت حیات یک نفر ، امشب مملو از حس ستاره های طلب کن و جفای اعراض این دل را به صفای اضطرار دائم ربوبی ، معین کن تا گناه ... که بماند

امشب ، که ماه شبهای شب است ، همه اش تقدیم تو باد ! و طراوت دلم که زبانم هم برای شنیدن صدایش گوش شده ، فدای یک نگاه تو باد و جانم ... که بماند

نمک مزن ، در امتحان صبر زخم کاری مستوری  !! از حقیقت نهفته در سینه می گویی؟ از چه می گویی؟ از بسیط حقیقت که فقط موجود است ؟ یا از نسیم توحید که گاهی می وزد و گاهی هیچ ؟! شبله ی شکار تو شدم ، الیس الله بکاف عبده ؟ بی مهری ها از پایم انداخته و بهایم نپرداخته و غیبتت ... که بماند .

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه سی و یکم مرداد 1388

لينك مطلب

یکی  کاسب  به کار اندرونی شدی ، خدایش رزق او وافر فرمود  و اولاد نیک روی، یکی برده به خیال ، سر از گبری به مسلمانی گرفت ، آتش دوزخ بر او برد شد ، دیگری طرار بود به زندان شد ، پس از چندی قاضی حکم به رهاییش فرمود ، چون نَفَسی در باغ گشت ، به سجود افتاد ، به حال تضرع ، عرضه میداشت : خدایا از آن خودی که بودم  آزادم کن ، پروردگار بر او نظر رحمت بیافکند ، کمی بعد عاشق شد ، 

و چنین دان حال تطورات درونی که گر سودا گر باشی خدایت نیز خدای سوداگران است ، گر مصلحت اندیش  باشی خدایت ، خداوندگار بردگان است ، و گرت با سیر نون یونسی ، به اضطرار لا اله الا انت رسیده ای ، خدایت ، خدای ارحم الراحمین است ...

اینان که نوشتم در تفسیر سه شریفه ی کریمه ی لطیفه از کتاب بود :

ان الذین امنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا

عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا

و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له الشیطان فهو له قرین

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

لينك مطلب

باید توجه داشت که از جهت اهداف و انگیزه ها دو گونه حیات 

قابل بررسی است :

 

اول حیات متلذذانه ، و فرو رفته در اندیشه کسب تلذذ و

بهره مندی از لذاید ، که همه همت شخص را به آنسویی

می کشد که لذت بیشتری است و در مصائب دنیا که گریزی از

آن نیست او اهل صبر نیست بلکه در اندیشه فرار و در نهایت

رسیدن به اوج لذت است ، و همیشه به این گمان است ، روزی

خواهد رسید که مشکلات او تمام می شود و از آن پس در

نعمتها غوطه ور خواهد شد ، و به جز خودش اندیشه هیچ هم

نوعی در سرش نیست ، اندیشه هیچ فردای غیر مادی و مجرد

از عالم طبیعت را هوسها و طول امل او نمی گذارد داشته باشد

و در نهایت هم روزی می رسد که فرج اوست و از آن پس تا

مدت کوتاهی بهره مند خواهد شد و او حتی طاعت خدا را هم

در این مسیر جز این بهره مندی نمی خواهد و شاید عمل صالح

او هم جز همین خواسته نباشد ، او از آزادی اندیشه بهره ای

ندارد ، چرا که اندیشه آزاد ، باید از خود آزاد باشد و از خود آزاد

بودن با کامجویی همسو نیست ، او سعادتش کاملا سعادتی

طبیعی و مادی است . اما ماده محکوم به زمانمندی و گذر سن

است و همین مسأله آرام آرام کامش را تلخ میکند ، و  خود نیز

متوجه می شود  ، هر روز که میگذرد ، شیرینی ها برای او کم

جلوه تر و کم فروغ ترند .

 

دوم حیات معقول ، که ماده و طبیعت را محذوف نمی کند ، اما

سر جای خود که محل استقرار نفسانیت و عقل است می

نشاند ، او هدفش والاتر از آسایش است ، او پی جوی استقرار

در حرکت است یعنی اطمینان ، اطمینان با آسایش و آرامش

فرق دارد ، اطمینان صفت متحرک است و آسایش صفت

سکون . در آسایش ، اطمینان نیست .الا به ذکر الله تطمئن

القلوب ، معنای آسایش و آرامش را ندارد  وآزادی مقدس اینجا

جلوه میکند ، کسی که اهل حرکت نیست ، از آزادی بویی

نبرده، کسی که شهوتش خانه نشینش کرده ، جاه طلبیش او را

محافظه کار نموده ، و فقط زبانش برای دفع اعتراضات به خود،

فیلسوف شده و از حکمت قلبی هیچ بهاری ندیده ، او از آزادی

بهره ای ندارد ..

و آزادی مقدمه است برای عاشقی ! چگونه ممکن است در

اسارتهای درونی باشی و عاشق باشی ؟ عشق؟!

عشق به دختری که همه عاشقشند ،  کار خارق العاده ای

نیست که به عنوان هنر خود مطرح میکنی !!

عشق به خاطر زیبایی اویا کلاس خانوادگی یا طبع شاعرانه

ظریف ، دلهای عوام درپی آن می بود، پس تا با این گونه

عاشقی ، هنری نداری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش                       

که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری

 

دنیای صنعتی امروز ، می خواهد لجام دل ما را به دست بگیرد ،

و برای ما تعریف کند که چه کسی را دوست بدار، به چه نوع

آموزشی علاقه مند شو ! در کدام مسیر قدم بردار، به چه

کسی احترام بگذار،از چه چیز به ترس ، با چه چیز و چگونه

بخند !!

او برای سوالهای فوق به ترتیب جوابهای زیر را دارد:

زیبای طناز را دوست بدار ، آموزش زبان انگلیسی و تار و رایانه

را علاقه به ورز، گاهی هم ورزش فوتبال و تنیس و شطرنج ، در

مسیر مدرک گرایی و طی طباقات پله هایی که زیر هر طبقه

شانه های مستمندان و محرومان خوابیده ، قدم بردار، به پولدار

خارج رفته ی کت و شلوار مارکدار پوشیده احترام بگذار و

همیشه خود را نسبت به اوضاع معترض نشان بده و از همه

چیز حتی کفش رئیس فدراسیون فوتبال هم ایراد بگیر تا تو هم

با کلاس شوی و می توانی به رضایی هم رای بدی چون واقعا

نسبت به بقیه در مناظرات منطقی تر بود !! حتی نسبت به

میر حسین و حتی نسبت به کروبی هم منطقی تر بود !!! ، از

آینده نوهایت بترس و برایشان خانه بساز و یا خوشبختی را در

آن ببین که نوه ی تو هم تامین باشد! به دینداری و اخوندبخند و

قهقه بزن طوری که صدای گریه و خشم مومنین را نشنوی و

گاهی هم به فیلمهای ماهواره ای به زبان اصلی بلند بلند لخند تا

زباندانی خودت را اثبات کنی ...

 

        خواستم بگم اینها مقدمه ی شعبان باشد ، از مناجات شعبانیه خبری نیست که نیست

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه پنجم مرداد 1388

لينك مطلب

 

 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

 دوستان !

 رجب نام نهری است که بازار شکر می شکند ، و

نوشیدنش رغبت از عسل  می برد ، هر کس که اهل

رجب شد با صیام و صیانت ،  نشانش این است که به

شیرینی های دنیا بی میل است و به اتصال به حور و

قصور مشتاق... و این تازه مقدمه است برای مناجاتیانی

که نه غم دوزخ دارند و نه حرص بهشت

ساده می نویسم ... غریزه را فدای احساس کنی

 ای عاشق مقدمه است برای خرد که لب الباب است

دستت را به خاطر تقدس عشقت می بوسم اگر به

راستی و صدق از ورطه ی غرایز گذشته ای ، اما ...

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود  ، زهرچه رنگ تعلق

پذیرد آزاد است ...

مگر میشود از غریزه در رجب با دعا نگذری و شهد

مناجات بطلبی و در شهر الله  فک رقبه کنی ؟،

 الذی انزل فیه القران؟!! و ما ادراک مالعقبه ؟

خداوند متقین را دوست دارد ... چه بسا که فیلسوفی

که متقی نباشد ، حکیمی که متقی نباشد ،فقیهی که

متقی نباشد ، وزیر و وکیلی که ... دکتر و دانشمندی

که ... ثروتمندی که ... اما بهجت اهل تقوی بود ...

 در سجده هایش همیشه می گفت : یا اهل تقوا و

المغفره ارحم من لیس له الدنیا و الاخره ...

در این ماه بایسته است زیاد گفتن استغفر الله و اساله

توبه و تسبیح خدا کردن  ، تسبیح خدا کردن یعنی آنکه

خدایا خطا کردم اگر تو را وصف کردم یا سعی کردم در

اندیشه بیاورم ...

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه سیزدهم تیر 1388

لينك مطلب

 

رشک حوادث در تقریرات زمان ، حسرتی ماندگار  ...  آه

از گریه های علی در آغوش زبیر..!

ساعتی دیگر تو همان گلی که به دژم علی  می پژمردی

، اکنون که تمام خار شدی ، فقط و فقط به خاطر ثانیه

های تلذذ دنیا ، از آفتابی ترین سینه ، خودت را بیرون

کشیدی  !

آه ..! بمیرم برای سینه بی کینه ات علی جان ! با کدام

مقیاس محبتت را کیل کنیم ؟!!

چشمانش ، این کوهسار محبت  ، چه نگران خیره ، به

خدا خیره ، در چشمان زبیر حلقه زده ، و در هر حلقه

رودخانه ای است به عمق آخرین خاطراتش با زبیر...

علی تا به حال کسی برای گریه ات بر زبیر گریسته

بود ... تو شاهد باش امروز در قلمم اشک حلقه زده !

محبت ..! آیینی که برازنده ی نام توست ، دیگران چه

نصیبی دارند ؟  

نگران چه بودی ؟ علی تو هنوز عاشق زبیر بودی نه ؟ اما

کارهای ضد خداییش تو را می رنجاند ، نه؟ اگر عاشقش

نبودی چرا در آغاز جمل در بغلش کشیدی ؟ چرا  در آخر

جمل بر جنازه اش نشستی؟

علی جان ، تشنتم .. ! گفته اند به کوثر که رسیدیم از

دست تو سیراب می شویم ولی من تشنه توام نه حوض

کوثرت ..!

چرا نمی آیی در رجعتی که وعده کرده ای ، در رجعتی

که مردگان به دیدنت زنده می شوند ..

علی جان ، کاش می شد به بهانه ای جملی به پا کنم

تا شاید مرا هم مثل زبیر به آغوش بپذیری ..!

 

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه سی ام خرداد 1388

لينك مطلب


درباره وبلاگ

تازه ترین مطالب sahar313
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati